تبليغاتX
نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه

نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه

در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد

ویرایش قالب MAHDI-K

عشق
 

مي خواهي كسي دوستت داشته باشد و اگر عاشقت باشد، احساس خوبي داري.
ولي آنچه كه نمي داني اين است كه ديگري فقط به اين دليل دوستت دارد كه مي خواهد تو عاشق او باشي. درست مانند اين است كه كسي براي صيد ماهي طعمه بگذارد:

او طمعه را براي خوراك دادن به ماهي پرتاب نمي كند، براي صيد ماهي پرتاب مي كند.

او نمي خواهد آن خوراك را به ماهي بدهد، او فقط براي اين چنين مي كند كه آن

ماهي را صيد كند.

تمام افرادي كه در اطرافتان مي بينيد كه عاشق هستند فقط طعمه مي اندازند تا

عشق به دست آورند.

براي مدتي طعمه را مي اندازند، تا وقتي كه آن ديگري شروع كند به اين احساس كه

امكان گرفتن عشق از اين شخص وجود دارد.

آنگاه او نيز قدري عشق نشان خواهد داد تا زماني كه به اين نتيجه برسند كه هردو

گدا هستند 

آنان اشتباهي اساسي مرتكب شده اند: هريك مي پنداشته كه ديگري پادشاه

است.

و به زمان خودش هريك تشخيص مي دهد كه هيچ عشقي از ديگري دريافت نمي كند،

آنگاه اصطكاك شروع مي شود.

براي همين است كه زندگي زناشويي به نظر جهنم مي آيد، زيرا همه ي شما

خواهان عشق هستيد،

ولي نمي دانيد چگونه عشق بدهيد. اين اساس تمام دعوا هاست. تا زماني كه چيزي كه من مي گويم اتفاق نيفتد، رابطه ي بين زن و شوهر هرگز هماهنگ نخواهد شد، مهم نيست كه چقدر آن را تنظيم كنيد و چه نوع ازدواجي داشته باشيد و مهم نيست كه قوانين اجتماعي چه بگويند.

تنها راه بهتر ساختن رابطه اين است كه درك كنيد عشق چيزي دادني است و نمي توان آن را درخواست كرد. .

عشق را فقط بايد داد و هرآنچه كه دريافت مي كني فقط يك بركت است، يك پاداش نيست.

و حتي اگر هيچ چيز دريافت نكني، هميشه خوشحال هستي كه قادر به دادن عشق بوده اي.

اگر زن و شوهر به جاي درخواست عشق شروع كنند به دادن عشق، زندگي مي تواند برايشان بهشت شود.

و دنيا چنان اسرارآميز است كه اگر آنان از خواستن عشق دست بردارند و بيشتر عشق بدهند،

عشق بيشتري دريافت خواهند كرد و اين راز را تجربه خواهد كرد.

نوشنه شده توسط مصطفی تاریخ و ساعت 1 AM |+|

احساس با تو بودن

اینم تقدیم با عشق به کسانی که تو این فصل زیبای پاییز همدیگرو دوست دارن و عاشقانه همو میپرستند و دستشون تو دستهای هم به اوج خوشی میرسن

امشب اومدم بازم از تو براي تو بنويسم تا بدوني دلم هنوز با توست وبا تو هم مي مونه

مي دونم همه ي اون چيزايي رو كه مي خوام بگم تو خودت

مي دوني

بازم مثل هميشه مي گم عاشقانه دوستت دارم؛

دلم نمي خواد غم رو تو چشماي نازت ببينم.

مي دوني هر شب به هواي ديدن تو چشمامو رو هم ميزارم؟

مي دوني چقدربرام عزيزي؟ مي دوني تو ماه مني؟

مي دوني همه ي زندگي من شدي؟

مي دونم كه همه ي اينا رو مي دوني .

نمي دونم چرا بعضي شبها بيشتر از هميشه دلم ميخواد

پيشم باشي

امشب از اون شبهاست.شبهاي دلتنگي!

امشب از اون شبهايي كه دلم ميخواد فقط من باشم و تو

تا خود صبح سرمو رو سينه ات بزارم وبرات از عشق

بگم و از احساسم.

ميخواستم اينجا بودي و من تو چشمات نگاه ميكردم.

دلم ميخواست بودي و گونه هاي خيسمو پاك ميكردي

دلم مي خواست دستهاي سردم تو دستهاي مهربون

تو گرم شه

چقدر احساس با هم بودن ؛ مال هم بودن قشنگه!

ولی افسوس که خیلی وقته کسی همسفرم نیست تو این دنیا ی بزرگ دست کسی تو دستهای من

 نیست......

نوشنه شده توسط مصطفی تاریخ و ساعت 11 PM |+|

هیچ کس

هیچ کس تنهاییم را حس نکرد

وسعت ویرانیم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من

گریه های پنهانیم را حس نکرد

آنکه با آغاز من مانوس نبود

لحظه های پایانیم را حس نکرد

در میان آشنایان هیچ کس

وسعت غریبیم را حس نکرد

 

هیچ کس نمیتونه به دلش یاد بده که نشکنه ولی من حداقل یادش دادم که وقتی شکست لبه

تیزش دست اونی که شکستش را نبره

نوشنه شده توسط مصطفی تاریخ و ساعت 11 PM |+|

به نظر شما اينا عاشق بودند

پسرك عاشق دختر شده بود ، عاشق مهربوني هاش ، عاشق

 دوستت دارم هاش ، عاشق نامه هاش ، عاشق .... يه عشق پاك و

خالصانه از طرف پسر...اما يه روز دخترك بهش ميگه كه

برو ، ديگه نمي خوام باهام باشي...ميدوني ....تمام اينا يه فيلم

 بود. من عاشق پسري بودم اما

اون به من خيانت كرد و رفت ، منم براي اينكه تلافي كار اونو كنم با

 تو اين كارو كردم.

مي دونم پسر خوبي هستي و دوست داري كه من با تو باشم ولی

 همش فكرم پيش يكي ديگه

هستش؟؟؟....پسرك مبهوت و دلشكسته براي هميشه از پيش

دختر ميره!

 دخترك بعد از مدتی احساس كرد كه اگه

تو دنيا يك نيمه گمشده داشته باشه ، اون همين پسره....پس به

 سوی پسر میرود و خبری از او میگیرد..... خبر بدي

ميشنوه....پسرك ميگه كه بيماري كشنده اي داره و اونا نمي تونند

 با همدیگه دوباره دوست باشن و ازدواج

كنند....از اون به بعد كار دختر، فقط ميشه گريه كردن.....چند ماه بعد

 خبري

مي شنوه كه اونو ديونه مي كنه....هم اون پسری که دخترک دلشو

 شکسته بود

دروغ گفته بودکه بیماری دارد چون میخواست با دختر ديگه ای

ازدواج کند.

  

چطور بعضي از آدم ها اينقدر راحت مي تونند چهره عشق رو مخدوش كنند.چطور به خودشون

اجازه ميدند كه براي دو روز لذت خودشون كسي رو براي يه عمر تو عذاب بذارند( چه پسر و

 چه دختر) و از همه

مهمتر چطور مي تونند دلي رو بشكنند.دل شكسته اي كه اگه آه بكشه خدا اون آه رو بدون جواب

نمي ذاره..... داستان كوتاهي كه خونديد واقعي بود.چند تا داستان ديگه هم بود كه

ديگه نخواستم اونا رو بنويسم تا بيشتر از اين كلمه عشق به مسخره گرفته نشه. همه ما آدم ها

به خاطر نيازهاي جنسي و عاطفي اي كه خدا تو وجودمون قرار داده به جنس مخالفمون نياز

داريم اما آيا اين نياز درهر شرايطي اسمش عشقـه؟

( نه چون 99% دخترا الان دنبال پول و تیپ ظاهر پسره هستن و 99% پسرا هم دنبال سکس

و حال کردن با دخترا)

دختره حاضر پسره مد روز باشه و پول دار اونوقت برای پسره میمیره و هرچی پسره میگه

 گوش میده

من هميشه از خودم مي پرسم كه (عشق چيه ، هوس چيه) و مرز اين دو تا

كجاست؟....مگه ميشه عاشق بود و سه ماه بعد از ازدواج رفت براي طلاق .

اتفاقي كه همين چند وقت پيش به وقوع پيوست .هر دو ديوانه وار اومده بودند

محضر براي عقد .پسرك به عاقد مي گفت حاج آقا زود ما رو عقد كن تا اين

دختر مثل ماهي از دستم نپريده .....اما امروز در راهرو هاي دادگاه به دنبال

طلاق هستند و ازهم متنفر شده اند....به نظر شما اينا عاشق بودند؟ همه ادعاي

عاشقي مي كنند اما اكثرا عاشق خودشون هستند تا معشوقشون. تا روزي كه

معشوقشون حالش خوبه و بهشون لذت ميده عاشقند! اما اگه يه روز بر خلاف

ميلشون صحبتي بشه خودخواهي بهشون اجازه نميده كه به خاطر دل معشوق از

خواسته شون بگذرند.عاشقي واقعا كار بزرگيه.....عاشق واقعي بودن يعني

عمرت و جونت رو بذاري به پاي معشوق ..... عشق ورزيدن هنره ....بايد كه

استعداد ولیاقت عشق ورزيدن داشت....بايد كه در يك خانواده عاشق بزرگ شد

به نظر من اگر روزی واقعاً کسی که عاشقته و تو عاشق اون شدی واز دوست داشتن اون ، خوشبخت شدن اون برات مهمتربود بدون که واقعاً عاشقش هستی.چون یه عاشق همیشه خوشبختی طرف مقابلش را می خواهد. آرزوی خوشبختی طرف مقابل برای یه عاشق مهمتره تا

اینکه طرف مقابل روبدست بیاری ولی نتونی خوشبختش کنی

عشق خوشبختی زندگی را فراهم میکند نه راحتی را

پول راحتی زندگی را فراهم میکند نه خوشبختی را

نظر شما چیه ؟

نوشنه شده توسط مصطفی تاریخ و ساعت 2 PM |+|

نسل من جامانده از تاریخ

نسل من آتشفشان خفته در خاکستر خويش است
نسل من در آستان خفتن و مرگ است
نسل من باروت نم دار است
نسل من يک ناقص الخلقه ست
نسل من خسته ست
نسل من ديگر نميداند چه بايد کرد
نسل من هر جا که سايد دست, ريشه پوسيده ست
نسل من آوازهايش گم شده
نسل من آوازهاي نسل ديگر را مثال طوطي بي مغز مي خواند
نسل من در فاصل فرهنگ مي ميرد
نسل من آهش گريبان گير خود گشته
نسل من در تار و پود دفتر تاريخ قرباني ست
نسل من معتاد يک منجي ست
نسل من اي نسل من٫ موعود ما واهي ست

نسل من همزاد تنهايي ست
نسل من ميبيند اما ...
من نميدانم چرا اينگونه خاموش است

زيستن با مرگ يکسان است
نسل من در آستان نقطه اي اينگونه پاييده ست

نوشنه شده توسط مصطفی تاریخ و ساعت 3 PM |+|

عشقی جدا از معشوق

 

روزی پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. پیر معرفت نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و ازبی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند. پیر معرفت با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟" شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!!." پیر معرفت با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هر کس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد! به همین سادگی

نوشنه شده توسط مصطفی تاریخ و ساعت 11 AM |+|

چقدر سخت است

چقدر سخت است وقتي جواني را ميبيني که کهنه ترين لباس تو را بر تن دارد و آن بهترين لباس اوست.

چقدر دردناک است وقتي مادري را ميبيني که خراب ترين ميوه خانه تو در سبد اوست و آن بهترين ميوه مهماني اش است
.

چقدر سوزناک است خنده دختر بچه اي براي عروسک کهنه در دستش و آن منفور ترين عروسک دختر توست
.

چقدر اَسَفناک است دستان بيرون از چادر دختري که سياهيش بخاطر چنگ بر لباس های مردمي است که آن لباسان براي شبهاي گناه من و توست.

چقدر سنگين است درد شرم پدري براي خريد کفش پسرش که اين درد بخاطر غفلت من و توست.

چقدر آسان ميخندند مردمي که شاديشان بدليل کار و تلاش بچه ايست که زباله هاي خانه من و تو را جمع ميکند.

چقدر سخت است دل کسي که با ولع در مقابل کيسه به دوشي که روزها و شايد هفته ها است که غذاي گرم از گلويش پايين نرفته غذايش را می خورد
.

چقدر رذل است آدمي که در کنارش دختران رنگارنگ با او لاس ميزنند و بچه اي از سرما در خيابان به خود ميپيچد
.

چه ساده اند آدماني که براي رفاه خود و به خيال درس و پول هزينه ها ميکنند و به فرنگ ميروند و کودکي بخاطر هزينه جراحي پدر شب و روز آجر به دوش ميکشد
.

چه بيرحمند سياستمداراني که نازدانه هايشان در بهترين ماشينها ميان کوچه هاي پايتختهاي اروپا ميچرخند و استعدادهاي ما براي ادامه تحصيل شب کار ميکند و روز درس ميخواند
.

چه محجوب است دختري که وقتي ديوار خانه هاي ما را دستمال ميکشد، آستين به دست ميکند تا سپيدي مچش پيدا نباشد و چه خود فروخته است دختري که لباسش را نازک ميکند، شايد براي شبش همخوابي بيابد.

چقدر زياد است تمثيل از بد و چه کم اند خوبان، چه مشهورند بي دينان و چه گمنامند رهپويان، چه بسيارند دزدان و چه اندک قانعان

وقتي میخوام کفش و لباس نو بخرم، در حالي که هنوز قبلي ها قابل استفاده اند و تو خيابون، زير بارون يه جوون ديگه که گاهي هم سن و سال منه داره با کفش پاره قدم ميزنه، فقط خودم رو نفرين ميکنم.

وقتي خانم های مثلا چادري زير چادر هر کوفت و زهر ماري تن ميکنن و يه دختري آرزوشه بتونه يکبار چادر سرش کنه تا بگه از نگاه تند هوس بازها متنفره، فقط اه میکشم.

وقتي شب عيد دست همه مردم شيريني ميبينم و تو تاريکي شب يه پسر 14 ساله داره از لاي زباله ها دنبال يه چيز کهنه ميگرده، به غفلت خودم لعنت ميفرستم
.

وقتي ميبينم بچه اي به پدرش فحش ميده بابت اينکه اون روز به جاي ده هزار تومن، نه هزار تومن پول تو جيبي گرفته و مردي بعد از يک روز جون کندن فقط 3000 هزار تومن تونسته براي خودش و زنش و 2 تا بچه کسب کنه، دوست دارم آب بشم و برم تو زمين
.

الان ميفهمم مولايمان علي عليه السلام تو چاه ميتونسته براي چه چيزهايي گريه کنه و با چه جراتي سر تو تنور آتش بکنه
.

ميفهمم اما عمل نميکنم. عمل، عمل، عمل....


خدايا ما را از خواب غفلت نجات ده که آتش درونم را ديدم.

خدايا خود پرستي را از ما دور کن که در روشني روزت تو را گم کرده ايم
.

خدايا وقتي نميتوانم حرف دلم را با دوستانم رک بگويم، تاسف ميخورم، خودت آگاهشان کن
.

خدايا مگذار نفسم چراگاه شيطان شود، اگر چنين است جانم بستان که بار گناهم از اين سنگين تر نشود

نوشنه شده توسط مصطفی تاریخ و ساعت 11 AM |+|

نجات عشق

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میکردند: شادی>غم>غرور>عشق و ......روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر اب خواهد رفت.همه ساکنین جزیره قایقهایشان را اماده وجزیره را ترک کردند.اما عشق میخواست تا اخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر اب فرو میرفت عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک میکرد کمک خواست و به او گفت: ایا میتوانم با تو همسفر شوم؟

ثروت گفت:نه مقدار زیادی طلاو نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بودکمک خواست.

غرورگفت: نه نمیتوانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شدهو قایقزیبای مرا کثیف خواهی کرد.

غم در نزدیکیعشق بود.پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بیام.غم با صدای حزن الود گفت: من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما اوانقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.اب هر لحظه بالا و بالاتر میامد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا من تو را خواهم برد.

عشق انقدر خوشهال شده بود که حتی فراموش کردم نام پیر مرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.وقتی به خشکی رسید پیر مرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجاتداده بود چقدر به گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مسئله هایی روی شنهای ساحل بود رفت واز او پرسید: ان پیر مرد که بود؟

علم پاسخ داد زمان.

عشق با تعجب گفت: زمان! اما او چرا به من کمک کرد؟

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.

نوشنه شده توسط مصطفی تاریخ و ساعت 1 AM |+|

پيش به سوی زندگی ...

 

 

بیا یه لحظه فکر کن تو مسافر این قطاری و تو همون مسافری هستی که سرشو از پنجره قطار بیرون اورده و داره آخرین لحظات بودنشو نگاه می کنه , خب اونموقع بزرگترین آرزوت چیه ؟ بزرگترین غصه ات چیه ؟ بزرگترین خواسته ت چیه ؟ چند تا کار ناتموم به ذهنت خطور می کنه که آرزو می کردی ای کاش تمومش کرده بودی ؟ چند تا آدم از جلوی چشمات می گذره که آرزو می کردی وقت بود تا یه جور دیگه نگاشون می کردی و یه طور دیگه دوسشون داشتی ؟ چند تا کار ناتموم , چند تا حرف نگفته , چند تا راه نرفته برات می مونه ؟

تو اومده بودی تا یه گوشه ای از این دنیا رو با اندیشه خودت , عشق خودت , حس خودت بسازی . اصلا ساختی ؟ خب چی ساختی ؟ یه جور ساختی که توی ذهن بقیه آدما بمونه ؟ اصلا خوب زندگی کردی ؟ آدما بیشتر خنده هاتو دیدن یا نه کارت این بود با احساساتت اونقدر ور بری که اشکشونو در بیاری ؟

بعد از رفتنت دل چند نفر برات تنگ می شه ؟ چند نفر می گن جاش خالیه ؟ چند نفر می گن کاش بیشتر پیش ما بود ؟

کاش هیچ وقت یادت نره توی دستای تو یه گنج بزرگ پر از لحظات ارزشمند بودنه که اگه تو بخوای و فقط اگه تو بخوای می تونه یه لحظه از اونا یه کاری با زندگیت بکنه که نه تنها آدمهای روی زمین که فرشته های آسمونم به حالت غبطه بخورن ...خب دیگه حالا یه نفس راحت بکش چون تو مسافر اون قطار نیستی اما معلوم هم نیست بیشتر از اونا وقت برای زندگی داشته باشی ... پس تا وقت هست زندگی کن وعاشق باش وعشق را به اطرافیانت هدیه  بده دوست من ...

نوشنه شده توسط مصطفی تاریخ و ساعت 0 AM |+|

باید بدانیم که ....

روزی یک کشتی در طوفان شکستو غرق شد.فقط دو مردتوانستند به سوی جزیرهی کوچک وبی اب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دونجات یافته دیدن که هیچکاری نمیتوانند بکنند با خود گفتند:بهتر است از خدا کمک بخاهیم.

دست به دعا شدند برای این که بیبینند دعای کدام بهتر مستجاب میشودبه گوشهای از جزیره رفتند.

نخست از خدا غذا خواستند فردای ان روز مرد اول درختی یافت و میوهای بر ان را خورد.و مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.

چند روز بعد مرد اول از خدا همسر و همدم خواست: فردا کشتی دیگری غرق شد و زنی نجات یافت و به مرد رسید.ولی در سمت دیگر مرد دوم هیچکس را نداشت.

مرد اول از خدا لباس و غذای بیشتری خواست:فردا به صورتی معجزه اسا تمام چیزهایی که خاسته بود به او رسید.ولی مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست اخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خودببرد: فردا کشتیای امد ودر سمت اولنگر انداخت و مرد خواست بدون مرد دوم به همراه همسرش از جزیره برود.

پیش خود گفت: مرد دیگر حتما شایستگی نعمتهای الهی را ندارد چرا که در خواستهای او پاسخ داده نشد پس همینجا بماند بهتر است.

زمان حرکت کشتی ندایی از اسمان پرسید چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟

مرد پاسخ داد: این نعمتهایی که به دست اورده ام همه مال خودم است همه را خود در خوا ست کرده ام. درخواستهای او که پذیرفته نشد پس لیاقت این چیزها را ندارد.

نداامد و مرد را سرزنش کرد:اشتباه می کنی. زمانی که تنها خاسته او را اجابت کردم این نعمتها به تو رسید.

مرد با حیرت پرسید از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟

ازمن خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم.

باید بدانیم که نعمت هایمان حاصل درخواستهای خود ما نیست بلکه نتیجه دعای دیگران برای ماست.

نوشنه شده توسط مصطفی تاریخ و ساعت 1 AM |+|

به من بسپار
  دستت را به من بسپار، تا از گرمي آن وجودم را پر کنم .
  گوشت را به من بسپار، تا زمزمه عشق را در آن جاري کنم.
  شانه ات را به من بسپار، تا آن را تکيه گاه تنهاييم کنم .
  قلبت را به من بسپار ، تا آن را در هاله ايي از نور نگهداري کنم .
  صدايت را به من بسپار، تا مهربانيت را تدريس کنم .
  چشم هايت را به من بسپار ، تا تازگي هاي عشق را در آن پيدا کنم .
  همه را به من بسپار ، تا معني خواستن را ياد بگيرم،
  ياد بگيرم چگونه تورا بپرستم و چگونه با وجود تو در حضور عشق خود را بازيابمٍ؛

  اي کاشف موجوديت عشق...

 

نوشنه شده توسط مصطفی تاریخ و ساعت 1 PM |+|

چنان......

چنان دل کندم از دنيا، که شکلم شکل تنهاييست

ببين مرگ مرا در خويش، که مرگ من تماشاييست

مرا در اوج مي خواهي، تماشا کن، تماشا کن

دروغين بودم از ديروز، مرا امروز حاشا کن

در اين دنيا که حتي ابر، نمي گريد به حال من

همه از من گريزانند، تو هم بگذر از اين تنها

فقط اسمي به جا مانده، از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالي، قلم خشکيده در دستم

به جز در خود فرو رفتن، چه راهي پيش رو دارم

رفيقان يک به يک رفتند، مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند، مرا با خود رها کردند

شگفتا از عزيزاني، که هم آواز من بودند

بسوي اوج ويراني، پل پرواز من بودند

به جز در خود فرو رفتن، چه راهي پيش رو دارم

 

 

نوشنه شده توسط مصطفی تاریخ و ساعت 1 AM |+|




به تازگي:








قالب وحشت

theme ghaleb

قالب جهنم

قالب سرمه

قالب شمیم

گذاشتن لودینگ در استاتوس بار

قالب اسپایدر من

دعوت نامه پرشین گیگ

آموزش آپلود فایل روی یک سرور رایگان

قالب جدید بلاگفا

موزیک

جواب به سوالات

چت با بازدیدکنندگان

نوت بوک رایگان

قالب شهلا 1

کادر سلام و خوش آمد گویی

جدیدترین قالب بلاگفا

یک قالب فانتزی برای وبلاگ های عاشقانه

قالب جدید برای بلاگفا

قالب ماكروسافت ويندوز اكس پي

موسیقی برای وبلاگ - 2

موسیقی برای وبلاگ - 1

قالب بلاگفا - دانوس

قالب بلاگفا - آی تی

لینک های متحرک-مانند لوگوی دوستان

قالب مشکی سایت

نوشته متحرک در نوار ابزار

نوشته متحرک - مانند عنوان وبلاگ

نوشته متحرک

لینک شناور

نظر خواهی

ساعت براي وبلاگها


با سلام من مصطفی هستم متولد شهریور ماه 1362 از تهران به وبلاگ شب عشق خوش آمدید من این وبلاگ را نه برای تقدیم به کسی و نه برای شخصی این نوشتها را مینویسم این نوشتها زایده افکار من و حرفهای دل من است که بر عمق این وبلاگ جان میگیرد و من را با ارایه نظرات و پیشنهادات خود در جهت هر چه بهتر شدن مطالب وبلاگ خوشحال میکنید و با آرزوی لحظاتی خوش و سرشار از شادمانی برای شما دوست عزیز